على محمدى خراسانى

210

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى)

به‌كار برده مىشود ، - و بالاجماع دالّ بر زمان نيست - باز نفس اين جمله و كلمات ، در حال حاضر گفته مىشود ولى در مفاد آن هيچ زمانى دخيل نيست . « 1 » بيان دوّم : « 2 » نه تنها فعل امر و نهى براى دلالت بر زمان وضع نشده است ، بلكه فعل ماضى و مضارع هم - كه دلالت آن بر زمان نزد نحوييّن از قطعيّات و لا ريب فيه مىباشد - به نظر ما وضعاً داّل بر زمان نيستند ؛ ولو عقلًا باشند . بيان ذلك : فعل ماضى و مضارع به سه نوع فاعل نسبت داده مىشود : 1 . گاهى به فاعل زمانى نسبت داده مىشود ؛ فاعل زمانى فاعلى است كه در زمان و داراى زمان است و كارهاى او در ظرف زمان خاص انجام مىپذيرد . مثل فاعل‌هاى جسمانى و مادى . براى مثال مىگوييم : ضَرَبَ زيدٌ . اينجا مانعى ندارد كه بر زمان گذشته دلالت كند و بگوييم : زد آن يك مرد غايب در زمان گذشته يا زد زيد در زمان گذشته . و هكذا در يضرب زيدٌ . 2 . گاهى به خود زمان نسبت داده مىشود ؛ براى مثال مىگوييم : « مَضَى الزَمان » ، « خلق اللَّه الزمان » ، يا به قول شاعر : أشابَ الصغيرَ و أفنى الكبير * كرّ الغداهَ و مرّ العشى در اينجا نمىتوان گفت زمان ، در زمان گذشته گذشت ؛ زيرا معنا ندارد كه زمان در زمان بگذرد ، و زمان ظرف گذر زمان باشد . اين اتّحاد ظرف و مظروف است و محال است . نيز نمىتوان گفت خداوند زمان را در زمان گذشته آفريد ؛ زيرا آيا اين زمان گذشته ، خود همين زمان مخلوق است ؟ اين ، اتّحاد ظرف و مظروف است يا زمان ديگرى است كه نقل كلام به آن مىشود و يك دور و تسلسل بىپايانى درست مىشود . پس در اين‌گونه موارد ، دلالت فعل ماضى بر زمان ، تالى فاسد دارد . 3 . گاهى هم به فاعل مجرّد « 3 » نسبت داده مىشود ؛ مثلًا مىگوييم : خلق اللَّه الارواح و العقول ، عَلِمَ اللَّه ، كان اللَّه عليماً حكيماً و . . . ؛ در اينجا نيز نمىتوان گفت : خداوند در زمان گذشته ارواح و عقول را آفريد ، خداوند در گذشته دانست ، خداوند در گذشته عليم و حكيم بود و . . . ؛ زيرا حقايق مجرّده ما فوق زمان و مكان هستند و افعال آنها در ظرف زمان انجام نمىشود و آنها زمانى نيستند .

--> ( 1 ) . آرى به حكم عقل زمان خاص درست مىشود . امر و نهى طلب هستند و عقل مىگويد : طلب به امر گذشته و يا موجود فى الحال بار نمىشود ، زيرا از سوى مولى طلب حاصل است و هو قبيحٌ ؛ و از سوى عبد تحصيل حاصل است و هو محالٌ . به ناچار طلب ، هميشه به امر استقبالى تعلّق مىگيرد ؛ يا استقبال متّصل به خود امر و نهى ، تا فوريت را برساند يا استقبال منفصل ، تا تراخى را برساند . اينها هم در معناى امر نيست . ( 2 ) . بل يمكن منع دلالة غيرهما . . . . ( 3 ) . تعبير به مجرّدات بر مبناى حكماء است كه غير از ذات بارى تعالى حقايق نورّيه مجرده‌اى را قائل هستند ، و گرنه بر مبناىمتكلّمين يگانه حقيقت مجرّد ذات بارى تعالى است .